تبليغاتX
غزلسرا
غزلسرا
....... شعر ........
وقتی که حرفی نداری ...
.

.

.

.

.

.

.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 13:35  توسط جواد زمانی  | 

یه مراسم ...... یه غزل ...... یه ترانه
سلام..... بازم دير شد.مثه هميشه.... اما مي دونم ديگه واسه همه عادي شده.... پس منم ديگه نمي گم ببخشين.چون می دونم خودتون اين كارو مي كنين.... 
قبل از هر چیز لازم می دونم رفتن پیر شعر جوان ایران . منوچهر آتشی . رو از بینمون به همه شعر دوستان تسلیت بگم.
اين دفه فقط دوتا حرف دارم و بس. اميدوارم بخونين.....

اول اينكه : ما ( من.ممد.اون یکی ممد.قاسم.عماد و بقیه ) قصد داریم اينجا يه فعالیت ادبی !!! كنيم و توی دانشگاه صنعتي اصفهان يه مراسم برگزار كنيم......مراسم  پاسداشت زندگي شاعرانه محمد شمس لنگرودي و حافظ موسوي . دو تا از چهره هاي شناخته شده شعر امروز ايران  و در كنارش انتشار يه نشريه دانشجويي با نام 7پرده كه شماره اولش ويژه نامه اين پاسداشته..... حالا غرض از مطرح كردن اين قضيه اونم اينجا اين بود كه بگم دوستان عزيز ادب دوست و شاعر كه مي تونن ما رو تو اين كار كمك كنن بسم الله..... اول از همه مقاله چاپ نشده در موردادبیات و  شعر معاصر ايران (همه جور شعري اعم از غزل و سپيد و ...) بعدشم كاراي چاپ نشده دوستان اونم هر نوع شعري كه باشه  فرقي نداره ...... خلاصه اينكه ممنون مي شيم دوستاني كه مايل به همكاري و چاپ اثرشون در ويژه نامه و شماره هاي ديگه ي اين نشريه هستن كامنت بذارن و آدرس اي ميل يا تلفن تماسي چيزي واسمون بذارن تا كارهاشون رو بگيريم......

دوم اينكه : امروز با يه غزل کوچولویه تازه تازه (کار همین ساعتها) و یه ترانه قدیمی (مال دو هفته پیش!!) وقتتون رو می گیرم ..... مثه همیشه خیلی منتظر نظرات و نقداتون هستم ......

اولویت با غزله . هرچند ....

رود بودی.همه مرداب گرفتند تو را
بركه بودي و ز مهتاب گرفتند تو را

....................

آخرين دلخوشيم خواب تو را ديدن بود
روز روشن ز من خواب . گرفتند تو را

سيب سرخي و مبادا به تو دستم برسد
كنج هر خاطره ای قاب  گرفتند  تو را

تري و تازگي  آب  ز ماهيت  توست
و از آن روز كز اين آب گرفتند تو را ....

 

و اما ترانه .......

ديدي راحت از رو قلبت رد شد؟
آخرين خوبِ تو دنيا بد شد
اوني كه مي خواست به دريا بزنه
واسه جاري شدن آخر سد شد

ديدي سنگ شده حالا همون دلي
كه واست اون روزا يه ذره مي شد
فهميدي كوها به هم نمي رسن
وقتي كه فاصله ها دره مي شد

مارو واسه نرسيدن ساختن
واسه ي پرنكشيدن ساختن
نه كه فكر كني واسه بستنِ دل
دلٌ واسه ي بريدن ساختن

تا ديدي اونه فقط دور و برت
هوس پر كشيدن زد به سرت
اونيكه سنگتٌ به سينه مي زد
حالا سنگ مي زنه به بال و پرت

همه رفتن از كنارت حالا
شده گريه روزگارت حالا
خودت اي باغ خزون زده بگو
كي بوده فصل بهارت؟ حالا؟

مارو واسه نرسيدن ساختن
واسه ي پرنكشيدن ساختن
نه كه فكر كني واسه بستنِ دل
دلٌ واسه ي بريدن ساختن

حالا اوني كه هميشه با تو بود
سخته يه لحظه واسش تحملت
ولي تو هنوز همون ديوونه اي
ميشكفه با ديدنش گل از گلت

ديگه از ديوونه بازي دس بكش
يه كمي تنهاييٌ نفس بكش
مداد آبيتٌ بشكن . بي خيال
تو همه نقاشيات قفس بكش

مارو واسه نرسيدن ساختن
واسه ي پرنكشيدن ساختن
نه كه فكر كني واسه بستنِ دل
دلٌ واسه ي بريدن ساختن
 

اِ اِ اِ ... می خوایی نظر نداده بری ؟؟؟ واقعاً که ....

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:40  توسط جواد زمانی  | 

نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید .......
.....و اما سلام.... و پوزش مثه هميشه بابت دير شدن....نمي دونم چرا ولي هر چي هست تقصير دانشگاهه .... راستش يه غزل تازه دارم مي خوام با شما هم در ميون بذارم ... چندتا رباعي ناقابل هم هست كه همشون تشنه نقدن .اين دفعه بدون حرف اضافه مي رم سراغ اصل مطالب:

اول اينكه: استاد عزيز و ارجمند جناب آقاي بيابانكي به همراه سنگچين از پرشين بلاگ به بلاگفا كوچيده اند . ضمن تبريك خانه ی جديد به ايشان بايد خدمت همه دوستان عرض كنم كه اگه تا حالا اين موهبت نصيبتون نشده كه اونجا سر بزنين حتما همين الان سر بزنين كه از دست مي ره ها....چون كه وبلاگشون فقط ادبي نیست.وبلاگ تازه ي آقاي بيابانكي همه چي داره هم لينكاي جالب هم شعرها و ترانه هاي خوندني و هم يه بخش جالب به اسم سه كليك.....خلاصه از دستش ندين.

دوم اينكه: با معرفي دوتا وبلاگ تازه در خدمتتون هستم ... يكی باغبان . وبلاگ انجمن ادبي ما . حتما سر بزنين ديگه همين روزهاست كه دوباره به روز بشه فعلا سر بزنين تا مطلب قبلي هست..... دوم دلانه ها . وبلاگ نشستهاي ادبي دانشگاهمون هم راه افتاده (كانون ادبي دانشگاه صنعتي اصفهان). البته اين وبلاگ رو بايد با يه ديد ديگه بخونين.... شعرهاي يه عده جوون نسبتا تازه كار (مثه خودم) كه تو عمرشون جز چندتا كتاب درسي عمومي تو دبيرستان و يه 3 واحدي فارسي عمومي تو دانشگاه هيچ درس ادبياتي ديگه اي نخوندن (مگر مطالعات شخصي) و در واقع بچه هاي رياضي و صنعت هستن پس ازشون از اون انتظارا نداشته باشين ولي از لينكاي اين وبلاگ حسابي انتظار داشته باشين چون دوستاي خودمن و مي دونم كه حسابي كار كردن و حسابي بايد ازشون انتظار داشت...... همين.

اول غزل:

دوخط غزل بنويسم، اگر امان بدهي
فقط برابر يک پلک اگر زمان بدهي 
 
به يک نگاه خودت سرنوشت شوم مرا
بگيري از قفس و دست آسمان بدهي

توان حرف زدن را بگيري از لبهام
و با مسيح لبانت دوباره جان بدهي

و از دوچشم خودت.کاسه هاي شيروعسل
به اين مسافر خسته کمي توان بدهي

که<عشق چيز بدي نيست‌>را خود تو  
نشان مردمِ دلواپسِ جهان بدهي

نياز نيست جواب سلام هاي مرا ....
فقط همين که برايم سري تکان بدهي ــ

ــ بس است تا غزلي نذر چشمهات کنم
مگر دوباره به من روي خوش نشان بدهي

و اما رباعي ها:

يک روز به يک بهانه بر مي گردد

با خنده ي زيرکانه بر ميگردد

هر روز خيال باطلم اين شده است

پس كي ورق زمانه بر ميگردد ؟

این یکی رو اگه میشه نشنیده بگیرین . شوخیه... :

از زير نگاه ساده و زل زده تان

رد مي شدم از کنار دانشکده تان

امروز اگر نگاهتان با ما نيست

تقصير خود شما و بخت بدتان

و اين آخري هم تقديم به دوست بختياري بسيار عزيزم علي محمدي:

دور از همه خاطرات ايل افتاده

از ريخت و قيافه بي سبيل افتاده

با اينكه لر است قيل و قالش كم نيست

انگار كه از دماغ فيل افتاده

نظر یادتون نره ها.... حتی شده یه خط.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 1:36  توسط جواد زمانی  | 

رباعی که غزل شد.......
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
............
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست.....
     (فروغ)
 
با سلام خدمت همه دوستان عزيز و همراهان گرامي......بازم دير شده مي دونم.بازم فقط مي تونم بگم كه عذر مي خوام....نيمه شعبان بهانه قشنگي براي به روز كردن وبلاگه.به همه دوستان اين روز خجسته رو تبريك مي گم....چيز بيشتري هم بلد نيستم كه بگم.عيدتون مبارك....و اما  امروز با دوتا غزل اومدم خدمتون.اوليش تقديم به همان كه بايد......همان كه مي آيد.....ولي دوميش جريان داره...جريان غزل شدن يه رباعي...يه اتفاق كه معمولا صاحب نظرهاي شعر نمي پسندن.البته با دليل و مدرك......و من هم كاملا اين رو قبول دارم كه اوزان رباعي زياد واسه غزل مناسب نيست......اونم یه همچین غزل طولانی.ولي خب ديگه چه كنيم اينم يه جور تجربه است ..... خلاصه حاصل همه ي اين حرفا رباعي و غزل دوميه كه مي زنم......همه كاستي هاش رو به بزرگي تون ببخشين ولي حتما گوشزد كنين....تا بلكه انشاله ديگه تكرار نشه.آخه مي دونين چيه ؟ يه ذره هر دوشون زيادي تازه هستن. شايد هنوز 24 ساعت از عمر هر دوشون نگذشته و شما اولين كساني هستين كه مي خونينش . دوباره مثه هميشه مي گم بي نظر رد نشين لطفا.نقد كنين و ايرادهاي بزرگترشو بگين.ممنون از همگي... راستي تا يادم نرفته بگم كه ديگه متاسفانه يا خوشبختانه دوباره دانشگاه.....چي بگم والا....ممكنه ديگه مثه قبل نتونم سريع جواب كامنتهاي دوستان رو بدم يا ديدنشون را با بازديد جبران كنم........پس اگه دير شد يه كم . لطفا دلگير نشين .........

از سر بنويس سرنوشت من را
اين قصه ي نه!نمي شود اصلا!را

يك نيم نگاه تا مگر بگشايد
اين عقده ي از شما غزل گفتن را

پلكي بزن از نو اي اهورايي مرد
تا جمع كني بساط اهريمن را

يك خاطره سبز بياور با خود
اين زاده ي نسل دوده و آهن را

برخيز و به هم بريز با لبخندي
شبهاي هميشه از غم آبستن را

آري تو بيا به خانه تا با چشمت
تعبير كني چراغ آوردن را ۱

............

تقدير مرا رقم بزن طور دگر
از سر بنويس سرنوشت من را

۱.فروغ : (اگر به خانه ی من آمدی .......ای مهربان...... چراغ بیاور...... و......)  
 

و اما رباعي:

از چاله در آمده به چاه افتاده
عاشق شده و دوباره راه افتاده

انگار نه!فرق دارد  اين دفعه كمي
چون گير تو آب زير كاه افتاده

و غزل متولد شده از آن:

عاشق شده و دوباره راه افتاده
گاهي به ره ايستاده .گاه افتاده

اين دفعه ي اولش نبوده. تازه
از چاله در آمده.به چاه افتاده

پرسيد دوباره من كجا.عشق كجا؟
اين حادثه باز اشتباه افتاده!

انگار نه!فرق دارد اين دفعه كمي
چون گير تو آب زير كاه افتاده......

شيطان خود توست.گندم و سيب كدام؟
وقتي به سرت فكر گناه افتاده

خواب از سر اين بركه پريده انگار
چشمش كه به چشمهاي ماه افتاده

اين حبس ابد طبق كدامين بند است؟
در حبس به جرم يك نگاه افتاده؟

بيهوده به جنگ باد بر مي خيزد
آن بيد شكسته .تكيه گاه افتاده

بايد به كدام مهره دلخوش باشد؟
وقتي كه شكسته فيل و شاه افتاده........

..........please dont forget  tell your idea

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 14:52  توسط جواد زمانی  | 

2 تا غزل.....
سلام........نه از اون سلامهاي معمولي ها....يه سلام ويژه بعد از حدود يك ماه.ببخشين كه دير شد...حالا حتما ميگين اينكه اولش اينطوريه واي به حال بعدها........بگذريم حالا به هر حال ببخشين ديگه.اين دفه اومدم با دو تا غزل كه با اجازتون يه کم از خودمه......اشكال كه نداره ؟خلاصه ديگه فعلا مجبورم.......البته ايراد زياد دارن.خودمم مي دونم خيلي خوشحال مي شم كه ايراداي بزرگش رو به خاطر كوچيكيه من گوشزد كنين ( و اينكه تازه كارم....) و ايراداي كوچيكش رو به بزرگيه خودتون ببخشين.........خلاصه حسابی منتظر نقدهاي شما دوستان و همراهان عزيز هستم...شديدا چشم در راهم..........در ضمن يه نكته رو هم بگم كه مي بخشين كه اين دو تا غزل خیلی از نظر بر خورد با مخاطب با هم فرق دارن.......خوب آخه دوست داشتم كاراي مختلفي رو تجربه كنم فقط بازم ميگم كه منتظر نظرات و نقدهاي شما دوستان و اساتيد محترم هستم.........تا بعد........


حالا كه رفتن تو شده ماجراي من
از دورها(تكان بده دستي)براي من

حالا كه رفته اي و به آخر رسيده ام
حالا كه ابتداي تو و انتهاي من

دادی مرا به موج فراموشی ات ولی 
جا مانده هیچ در دل تو  ردپای من ؟

شايد تو رفته اي كه ببيني بدون تو....
قد مي كشد نداشتنت تا كجاي من....

اينجا رسيده ...سمت چپ سينه .مي زند
نبضت هنوز در تپش لحظه هاي من

هر گز دلم نخواست بگويم كه....بگذريم....
ديگر نمي رسد به تو فريادهاي من

پايان قصه مثل هميشه جدايي است
وقتي شكست بغض غزل در صداي من.....

 و اما غزل دوم: (اسمش رو گذاشتم غزل خداحافظی)

 

از اين غزل به بعد دلم با تو يار نيست
ديگر براي ديدن تو بيقرار نيست

عشق  است اين؟ همينكه (بخندي و بگذري )؟
هرگز! نه! حرف عشق به اين اختصار نيست

تا بوته هاي عشق برويد در اين كوير
از ابرهاي زودگذر انتظار نيست

من هم قبيله ي دل مجنون شدم كه تو....
اما نه .چشمهاي تو ليلي تبار نيست

من آن درخت خشك.كه حتي يكي دو برگ
در سرگذشتنامه ي من از بهار نيست

تو آن بهار گم شده اي كه قرار نيست
فصلي از اين كتاب شوي.نه! قرار نيست

حس مي كنم به اين غزلم خنده مي زني
اما قسم به جان خودت خنده دار نيست-

-حرفي كه وقت تلخ خداحافظي زدم:
از اين غزل به بعد دلم با تو يار نيست

لطفا بي نظر رد نشويد.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 23:22  توسط جواد زمانی  | 

غزل ناب از یه شاعر جوون
باسلام
دومين کارو از يکي از شاعران جوان و بسيار موفق خميني شهري مي ذارم .آقاي محمد حسين صفاريان عزيز. اونم از کتاب کوچک و دوست داشتنيش به نام <تو مثل طعم نمک> که او لين کتاب اين دوستمونه و غزلهاي  خيلي قشنگي هم توش هست.
منم الان غزل اول اين کتاب رو براتون مي ذارم که بخونين و لذت ببرين.نظراتتونم که اگه بگين خيلي ممنون مي شم.


کنار آينه مانده ست تاري از مويت
تنيده در تن آيينه عطر گيسويت

تو رفته اي و در اوهام خود نشسته کسي
کنار صندلي خالي تو پهلويت

هنوز قالي دارد طنين گام تورا
هنوز گلهايش آشناست با بويت

پر است گوش من از موج موج خنده ي تو
چنان که آينه از چشمهاي جادويت

هنوز ميچکي از چشمهاي خيس اتاق
هنوز مي وزد از پله ها هياهويت

هنوز بي کس و تنها نمانده ام بي تو
کنار آينه مانده ست تاري از مويت

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 17:6  توسط جواد زمانی  | 

اول ببخشین بعد بخونین
با سلام
مجبورم اولين اثرو از خودم بذارم. خوب چيکار کنم حالا که هنوز کسي خبر از اين وبلاگ نداره که شعر بفرسته
شعراي دوستانم که تا ازشون اجازه نگيرم نميشه گذاشت و بي خيال اين دفه رو ببخشين به بزرگيتون تا بعد..........

حالا که رفته اي به دل من نشسته اي
حالا شنيده ام که دلم را شکسته اي

چون باد مي روي و به گردت نميرسم
يا مي رسم به پاي تو آندم که خسته اي

خوش باش اي کبوتر زيبا که اينچنين
از بند دام و دانه ي صياد رسته اي

خون مي چکد هنوز از اين قلب نيمه جان
قلبي که با نوازش چشمت شکسته اي

آري نگفتم و ننوشتم که عاشقم
مي شد چه کرد دست و زبانم تو بسته اي

اما چه سود رفتي و خالي است جاي تو
حالا که رفته اي به دل من نشسته اي

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 0:9  توسط جواد زمانی  | 

حرف اول
سلام خدمت همه ي دوستان عزيز
نيت من از راه اندازي اين وبلاگ معرفي شاعران جوان و آثار آنها به شما عزيزان شعر دوست است
البته من خودم جوان هستم ولي شاعر نيستم .گهگاهي چيزي مي نويسم شبيه شعر از آب در مي آيد
بعضي وقتها هم برايتان مي نويسم شايد حرف دل شما هم باشد.


اميدوارم در اين راه هر جور که مي توانيد کمکم کنيد.


اول اينکه :از همينجا و در همين پيام اول از همه ي دوستان شاعر جوانم تقاضا ميکنم آثار خود را به انضمام يک معرفي مختصر از خود و سابقه ي شعر سرودنشان برايم بفرستيد من هم سعي مي کنم حتي المقدور همه ي آنها را و اگر نشد بهترين هاي آنها را با کمک صاحبنظران شعر و شاعري براي خوانندگان بگذارم.البته سعي مي کنم نقدهاي دوستان را هم ضميمه ي آن کنم.

دوم اينکه :از همه ي عزيزان شاعر و شعر دوست و صاحبنظر و از هر کسي که به اين وبلاگ سر ميزند تقاضا دارم با  نظرات و انتقادات و پيشنهادهاي خود مارا دربهبود روند کار خود کمک کند تا انشا اله بتوانيم به يک پايگاه خوب شعر و شاعري جوان تبديل شويم.

سوم اينکه:از همه ي صاحبان وبلاگها و همه ي با تجربه تر ها مي خواهم که مارا در راه هدفمان که همانا معرفي و تشويق شاعران جوان است کمک کنند.

و چهارم اينکه :اين وبلاگ به هيچ وجه متعلق به يک فرد خاص نيست و همه ي آنها که از آثارشان يا نظراتشان و يا حتي از نگاههاي گرمشان استفاده مي کنيم صاحبان اصلي اين وبلاگند.

دوست کوچکتان   جواد زماني

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 0:7  توسط جواد زمانی  |